تبلیغات
قبله تهران (راه عاشقی)

قبله تهران (راه عاشقی)
ری قبله تهران است (مقام معظم رهبری)


آیه قرآن

هرکس حضرت عبدالظیم را در شهرری زیارت کند گویا امام حسین علیه السلام را در کربلا زیارت کرده است

قَالَ الامام الجواد عَلَیْهِ السَّلَامُ: الثِّقَةُ بِاللَّهِ‏ ثَمَنٌ لِكُلِّ غَالٍ، وَ سُلَّمٌ إِلَى كُلِّ عَالٍ.

اطمینان و اعتماد به خدا بهای هر چیز گران قیمیت و نردبان رسیدن به
هر چیز مرتفعی است.

بسیاری از ما مشتاقیم که به خدا اعتماد کنیم اما تا حدی معین . اعتماد و
توکل ما ناقص است زیرا تجربه ما را به افراد و دارایی های مادی

وابسته می کند

یكى از وظایف شخص با ایمان همین است كه در جمیع امور به خدا اعتماد داشته باشد . انسان ها در زندگی خود شاهد حسرت ها و عقده هایی هستند كه به علت اجابت نشدن دعایشان و نرسیدن به خواسته های دست نیافتنی شان ، با آن روبرو شده و همین مدت كم زندگی را بر كام خود تلخ می نمایند .

این تلخ کامی و این احساس بد شکست وقتی طعم پر رنگ تری در ذائقه ما دارد که برای رسیدن به موفقیت هر چه در توان داشتیم صرف کردیم؛ اما درست در وقتی که انتظار می رود، هیچ ثمره ای برداشت نمی شود و هیچ مطلوبی حاصل نمی گردد. این اتفاق وقتی رخ می دهد که «مدبر الامور» بودن و «موثر» در وجود بودن پروردگار حکیم را فراموش می کنیم، یا اگر هم به قدرت و حکمت و تدبیر او معترفیم ؛ از دل این اعتراف یقینی هویدا نمی شود که سرمایه اطمینان و اعتماد ما به رب را پشتیبانی کند،لذا پس انداز مان برای پرداخت ارزش چیزهای پربها اندک و دستمان برای رسیدن به بلند مرتبه ها کوتاه است.

واقعیت وجود انسان چیزی فراتر از تصورات ذهن بشریست. زمانی که خداوند انسان را خلق می­کرد، به فکر تفریح و یا سرگرمی خود نبود. بلکه انسان را برای هدف بسیار بالایی خلق کرد. ...( ادامه مطلب )

ما با کم شمردن خود علاوه بر اینکه خود را در غم و غصه فرو می­بریم، بلکه حتی به خداوندی که انسان را آفرید و او را بالاترین مخلوق خود نامگذاری کرد بی­احترامی می­کنیم.

 

در روایت است كه حضرت موسى از خدا سؤال مى‌كند:

«اى ربِّ اىُّ خَلْقِكَ اَحَبُّ اِلَیْكَ؟ قالَ مَنْ اِذا اَخَذْتُ حَبیبَهُ سالَمَنى...»

خدایا؛ كدام یك از بندگانت، نزد تو محبوب ترین است؟ خداوند مى‌فرماید:

بنده‌اى كه اگر محبوبش را از او باز گیرم، به من پرخاش نكند و حرمت مرا نگه دارد .

 

 برخى، وقتى عزیزى از دست مى‌دهند، از خدا گله و شكایت مى‌كنند و به این امر رضایت نمى‌دهند، چون نمى‌خواهند از محبوبشان جدا شوند، چنین افرادى محبوب خداوند نیستند.

سپس حضرت موسى عرض مى‌كند:

«فَاَىُّ خَلْقِكَ اَنْتَ عَلَیْهِ ساخِطٌ؟ قال: مَنْ یَسْتَخیرُنى فِى الاَْمْرِ فَاِذا قَضَیْتُ لَهُ سَخَطَ قَضائى»2

خدایا؛ از كدامین بندگانت نا خشنودى؟

خداوند فرمود: كسى كه خیر و صلاحش را از من بخواهد، سپس آنگاه كه به خیر و صلاحش حكم كردم بر قضاى من خشم گیرد.( به خدا اعتماد نمی كنند )

 

علامه طباطبایی(ره) در تعریف معنای توکل چنین گفته اند: توکل به خدا، به معنای اعتماد بر او و اطمینان به او در امری از امور است.
پس وقتی آدمی به حقیقت «لاحول ولا قوه
الاّ بالله» که همان
توحید و ایمان است دست یافت، در مرحله عمل نیز به این حقیقت
بزرگ توجه خواهد داشت، لذا امور خویش را به او وا می گذارد و به
او تکیه می
کند.

 

وقتى به خدا اعتماد و توكّل مى‌كنیم و از او مى‌خواهیم آنچه به صلاح ماست پیش آورد، اگر گرفتارى و بیمارى پیش آمد، نباید گله كرد، چرا كه خیر و صلاح ما در آن است. پس انسان موحّد، بر خدا توكّل مى‌كند و از او كمك خواسته، در شداید و سختى ها صبر را پیشه خود مى‌سازد و معتقد است كه تدبیر امور به دست خداست .

                        

پیامبر اكرم (ص)فرمود:

«یَقُولُ اللّهُ عَزَّوَ جَلَّ: مَنْ لَمْ یَرْضِ بِقَضائى وَ لَمْ یَشْكُرْ لِنَعَمائى وَ لَمْ یَصْبِرْ عَلى بَلائى فَلْیَتَّخِذْ رَبّاً سِوائى»

خداوند مى‌فرماید: كسى كه به قضاى من راضى نگردد و به پاس نعمتهاى من شكر نكند و در بلا و گرفتارى صبر پیشه خود نسازد، براى خود پروردگارى غیر از من برگزیند.

 

اعتماد به خدای مهربان

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.

او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است .

به او گفت:

ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟

او پاسخ داد:بله

خدمتکار پرسید:

آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنراهمچنان اداره می کند؟ا

رباب دوباره پاسخ داد:بله

خدمتکار گفت :

پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند
به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود

 

حكایت دیگر

روزی مردی می گذشت. غلامی را دید که گرسنه و لرزان از سرما پشت در خانه نشسته بود. مرد به او گفت : چرا به اربابت نمی گویی غذا و لباس گرم به تو بدهد؟ غلام گفت : من بنده اویم و او آقای من. او مهربانست و من او را دوست دارم. او مرا می بینید و می داند که نیاز من چیست. پس چه نیازی به گفتن؟ حتما دلیلی برای این کار دارد. هرگاه لازم بداند نیاز مرا رفع می کند. مرد به او نگریست و از این همه عشق و علاقه و اعتماد غلام به اربابش، متعجب ماند!

 

آن غلام، آموزگار ماست. ما بندگان خدا هستیم. می دانیم که خدا مهربان است،  همیشه و در همه جا حضور دارد،  از پیدا و پنهان و نیازهای ما آگاه است، از رگ گردن به ما نزدیک تر است. پس چه نیازی به بی تابی برای رفع نیازهامان؟ اندکی صبر و آرامش همراه با ایمان به صفاتش، همه نیازهایمان را به گونه ای بسیار عالی رفع می کند، اگر از صمیم قلب به او اطمینان و اعتماد داشته باشیم .

                 

 

( به خدا اعتماد كنیم )

خداوند متعال در  سوره طلاق آیه 3 درمورد قول خود به توکل کننده ها می فرمایند :

وَیرْزُقْهُ مِنْ حَیثُ لَا یحْتَسِبُ وَمَنْ یتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَیءٍ قَدْرًا

و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.

 

مالك دینار گفت : سالى به حج مى شدم به توكل . چون به میان صحرا رسیدم ، مردى را دیدم دست و پاى بسته ، كلاغى را دیدم كه از هوا در آمد و یك پاره نان در منقار گرفته بر سینه وى نشست و به منقار پاره پاره مى كرد و در دهن وى مى نهاد. آنگه بپرید و آب آورد و به دهن وى فرو كرد. من از آن تعجب مى كردم . به نزدیك وى شدم . از او حال پرسیدم . گفت : به حج مى شدم . دزدان مرا گرفتند و مالم را بردند و دست و پایم ببستند و بگذاشتند. سه روز گرسنه بودم . امید از خلق ببریدم و پناه به حضرت حق آوردم .

گفتم : اى دستگیر درماندگان ! و اى فریادرس بیچارگان ! دستم گیر. حق تعالى این كلاغ را بر گماشت تا از براى من نان و آب مى آورد.

مالك گوید: وى را باز گشادم و هر دو مى رفتیم به نزدیك چاهى رسیدیم . آهوان را دیدیم كه آب مى خوردند و آب از براى ایشان بر سر چاه آمده بود. چون ما را بدیدند، برمیدند. ما بر سر چاه شدیم ، آب در قعر چاه دیدیم .

گفتم : خداوندا! آهوان را دیدم كه آب مى خورند و آب از براى ایشان به سر چاه آمده بود.

خداوندا! ایشان نه ركوع كنند و نه سجود، از براى ایشان آب به سر چاه آوردى و ما را سطل و ریسمان  مى باید.

آواز آمد كه ایشان بر ما اعتماد كردند و شما را به دلو و رسن گذاشتیم و كار ایشان را كفایت كردیم : من كان لنا، كنا له( هر كس كه عملش برای ما باشد فضل و رحمت ما برای او خواهد بود)

 خداوند بهمون قول داده که اگه بهش توکل کنیم ، از جایی که انتظارش رو نداریم ، بهمون روزی میده و کارهامونو راه می اندازه.

پس وقتی که می ترسیم یا وقتی که گرفتاریم ، بهترین راه درمان برای حل مشکلمون ، توکل به خداست. یعنی به خدا اعتماد و ایمان کامل داشته باشیم که برامون راهی باز می کنه و کمکمون می کنه. چون خدا بهمون وعده داده و خداوند راستگوی بلندمرتبه و بزرگه و به قولاش عمل می کنه.

پس ، باید بتونیم در تمام مراحل زندگیمون ، به خداوند قوی و حکیم خودمون ، از صمیم قلب توکل کنیم و ازش یاری و کمک بخواهیم و مطمئن باشیم که جوابمونو می ده و کمکمون می کنه. 

 

خیرخواهى خدا براى انسان ( اعتماد به خدا )

 

 

در حدیث قدسى خداوند خطاب به حضرت موسى مى‌فرماید:

 «یا مُوسى ما خَلَقْتُ خَلْقَاً اَحَبَّ اِلَىَّ مِنْ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ وَ اِنّى اِنَّما اِبْتَلَیْتُهُ لِما هُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ اُعافیهِ لِما هُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ اَنَا اَعْلَمُ بِما یَصْلَحُ عَبْدی عَلَیْهِ...»

اى موسى بنده مؤمن، محبوب ترین مخلوق من است و اگر گرفتارى و ابتلایى بر او پیش مى‌آورم، خیر او در آن است و او را از چیزى باز مى‌دارم كه خیر او در آن است و من به آنچه به صلاح و مصلحت بنده‌ام است، آگاه ترم.

مسلّماً اگر ما كسى را دوست بداریم، راضى نمى‌شویم ناراحتى و گرفتارى بر او پیش آید، پس اگر خداوند بنده‌اش را به مصیبتها و گرفتاریها مبتلا مى‌سازد، به جهت دشمنى با او نیست، بلكه براى این است كه خیر و صلاح او در آن مصائب و گرفتارى هاست. مادرى كه بچه‌اش مریض است، اگر فرزندش را از خوردن بعضى خوردنى ها باز مى‌دارد و یا داروهاى تلخ و بدمزه به او مى‌خوراند، به جهت دشمنى با او نیست، بلكه كار او از روى محبت و علاقه به فرزندش است؛ خدا نیز چنین است.

به قول شاعر:

مادر او را گوید‌اى نور دو چشم *** گر غضب رانم و گر بینى تو خشم

این غضبها به زمهر دیگرى است *** خشم و تندى هاى من از مادرى است

«فَلْیَصْبِرْ عَلى بَلائى وَلْیَشْكُرْ نَعْمائى...»

پس باید بر بلایم صبر كند و بر نعمتهایم شكر گزارد.

(شكر در برابر نعمتها و صبر در برابر ناملایمات، موجب تكامل انسان مى‌گردد). در ادامه خداوند مى‌فرماید:

«وَ لْیَرْضَ بِقَضائى، أَكْتُبْهُ فِى الصِّدّیقینَ عِنْدی...»

و باید به قضاى من راضى باشد، تا او را در زمره صدیقین قرار دهم... .

خداى متعال براى بندگان خود، تقدیراتى دارد و این تقدیرات گاهى موافق با خواسته آنهاست و به آن خرسند مى‌گردند و زمانى نیز از آن ناخشنود مى‌شوند. آنچه خداوند از ما مى‌خواهد این است كه به مقدّرات او راضى باشیم و به قضاى او گردن نهیم و رضایت او را همواره بر رضایت خود مقدّم دارند .

                      

 

حكایت

تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارا یی های اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود’ به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان میرود. متاَسفانه بدترین اتفاق مممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد.فریاد زد: “خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟”

صبح روز بعد با بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ‘ از نجات دهندگانش پرسید: “شما ها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟”

آنها جواب دادند: ” ما متوجه علایمی که با دود می دادی شدیم.”

وقتی اوضاع خراب می شود’ نا امید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ‘ چون حتی در میان درد و رنج ‘ دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش : دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ‘ ممکن است دود های برخاسته از آن علایمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

 

درد دل گنجشک با خدا

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

باز هم روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را باز از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

اعتقاد به خدا داریم ولی اعتماد نه

کوهنوردی در دل شب، در زمستان سرد، یکه و تنها تصمیم گرفت قله کوه را فتح کند.

کوله‌بارش را بست با همه ملزومات و امکانات کامل..  

از دامنه کوه بالا رفت. به گردنه‌های صعب‌العبور که رسید، با طناب و میخ‌هایی که به همراه داشت به کوه میزد و گردنه را سپری کرد.

اینقدر بالا رفت که به نوک قله نزدیک شد!

یکدفعه پایش لغزید و به طرف پایین کوه پرت شد، طناب‌هایی که از پشت سر محکم کرده بود باعث شد که به طور کامل سقوط نکند و فقط در هوا معلق بماند..

هوا بسیار سرد بود و تاریکی محض همه‌ جا را فرا گرفته بود و کوهنورد تنها بود..

سرمای استخوان سوزی  بود که احساس مرگ بر کوهنورد غلبه کرد..

در موقع تنهایی و ترس فقط یک نیرو در درون انسان وجود دارد که انسان به او چنگ میزند و از او یاری و کمک میخواهد و آن نیرو خداست...

او تصمیم گرفت که با خدا صحبت کند و از او طلب کمک کند.. 

خداوند حاضر شد!

خداوند فرمود: ای بنده من، سالهاست که منتظرم با من حرف بزنی! چه می‌خواهی؟!

کوهنورد گفت: خدایا کمکم کن، دارم می‌میرم .. من و نجات بده..

خداوند فرمود: من میتونم کمکت کنم اما به یک شرط!

کوهنورد گفت: به چه شرطی؟!

خداوند فرمود: به این شرط که به من اعتماد کنی!

کوهنورد گفت: خدایا معلومه که بهت اعتماد دارم!

خداوند فرمود: تو منو دوست داری، به منم اعتقاد داری، چون اگر نداشتی من رو صدا نمی‌زدی!

اما به من اعتماد نداری!

کوهنورد گفت: چی کار باید بکنم؟!

خداوند فرمود: این طناب پشت سرت رو پاره کن!

کوهنورد گفت: اگر طناب رو پاره کنم که مرگم حتمیه! من این طناب رو پاره کنم معلوم نیست چه بلایی به سرم میاد.. یکدفعه بگو نمیخوام کمکت کنم و میخوام بکشمت؟!

خداوند فرمود: دیدی گفتم به من اعتماد نداری..

خداوند خداحافظی کرد و رفت...

کوهنورد هم با بی‌اعتمادی که نسبت به خدا داشت همانجا ماند و مرد...

سه روز بعد کوهنورد را پیدا کردند و در مطبوعات نوشتند:

کوهنوردی به فاصله نیم متر از زمین جان باخت!!!

وقتی ما پشت سرمون رو نمی‌بینیم یعنی خدا هم نمی‌بینه..

خدا وقتی میگه طناب رو پاره کن، خوب پاره کن .. همش مال اینه که اعتماد نداریم ..




[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ مصطفی رسولی مهربانی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


روزی روزگاری اهالی دهكده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا كنند ، در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان
بار خدایا چنین ایمانی بمن عطا فرما و من ایمانم را به تو می سپارم

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


امکانات وب

فال امروز
 پخش قرآن صوتی و تصویری